تماشای مراسم عروسی از پشت بام شهررانیوز



احسان عبدی پور پادکست خنده داری از شخصیت دزد دارد. نام پادکست او “جیجو” است. همنام شخصیت اصلی داستان که دزد بوته هاست. احسان از دزدی ها و دزدی های ججو در محله های شهر می گوید و اینکه این شخص با وجود همه دزدی هایش مورد علاقه خانواده راوی است و هر وقت غذای مورد علاقه ججو سر سفره باشد حتما به او اطلاع می دهند و ده دقیقه بعد برمی گردد. . غذا در این پادکست

اسان عبدیپور مانیفست قدرتمندی را در مورد دوستی ارائه می دهد و یک چیز را در این مطالب می گوید: “دوستی های ما چشمان ما در جهان ها است که ما هیچ کنترلی بر آنها نداریم ؛ یک دوست یک دزد ، یک دوست قاچاقچی ، یک دوست … ما سرگردان هستیم در دنیای آدم‌های دیگر با دوستی‌هایمان؛ دنیایی که دنیای ما نیست و…» راستش را بخواهید، همانطور که عبدی‌پور می‌گوید، ما فقط حاصل تجربیات مستقیم خودمان نیستیم.

یعنی اینطور نیست که اگر از اتفاقی صحبت می کنیم یا انتقادی می کنیم یا توصیه ای می کنیم و سخنرانی می کنیم و … باید حاصل تجربیات خودمان باشد. گاهی اوقات حرف های ما همان چیزی است که از کسی شنیده ایم. گاهی اوقات چیزی است که ما آن را تماشا کرده ایم یا باید در جایی توجهمان را جلب کرده باشد.

همه این مقدمه طولانی تر از متن اصلی من است. امروز در میان یادداشت های پراکنده ام، چشمم به دو جمله رایج در چهاردیواری خانه پدری مان افتاد. حکایتش درست مثل زخم چشمی است که عبدی پور می گوید. تجربیات غیر مستقیم انسانی

یادم هست از قدیم الایام که در خانه دعوا می شد و یک طرف ادعا می کرد که طرف در بحث تجربه ندارد، یکی از این دو حرف از دهان طرف بیرون می آمد. طرف یا می گفت: «عروسی نبودم، عروسی بودم» یا می گفتند «نان گندم نخوردم، دست مردم را دیدم». چه مفهومی داره؟

یعنی ضمن اعتراف به عدم تجربه مستقیم در موضوع، سخنان و نظر خود را معتبر و قابل ملاحظه دانست. درست است که نان گندم نخورده ام و عروسی نرفته ام، اما از بالای پشت بام عروسی را تماشا کرده ام. و من می دانم که در داخل چه خبر است. من هم می دانم نان گندم را چطور می خورند، دست خورنده را دیده ام!